حالا هر روز که بیشتر می گذرد بیشتر می فهمم که چرا تو....
چرا من و تو با هم ...
راستش را بخواهی ماجرا برای من خیلی پیچیده بود
خیلی خیلی پیچیده...
اسفند ۸۹ ...
شلمچه...
حضرت عباس ی که جای جای سفر بود...
و
من که خواستم
تو را خواستم
بدون اینکه تو را بشناسم...
ولی خواستم
کسی را که در مسیر بندگی خدا باشد
کسی که خدا بخواهد
و
...
همین
من تو را از عباس علیه السلام خواستم...
رفیق نازنین من...
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 19:21  توسط محد
|
یه کوچولویی داره به خونواده ی ما اضافه میشه
دیشب رفتیم براش دو جفت کفش خریدیدم
خیلی خوشحالم
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 10:29  توسط محد
|
یه جفت کفش کوچولو هدیه گرفتم!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 10:26  توسط محد
|
یک ترس موهوم در تمام بدنم مثل جریان گردش خون می چرخد...
یک ترس که انشالله "موهوم" باشد
چون اگر واقعیت باشد نمی دانم چه خاکی باید بر سرم ....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 11:3  توسط محد
|
به نظرت زشته ادم به مسجد حسودی کنه؟!
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 12:40  توسط محد
|
دلم میخواد یه دختر کوچولو داشته باشم .
شبا چادر سیاه سرش کنم بیارمش روضه...
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 0:30  توسط محد
|
دلم یکی از اون دستبند های فیروزه ای رو میخواد ...
خیلی دلم میخواد...
کاش دلم یه چیزای دیگه میخواست...
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 1:42  توسط محد
|
دل م میخواد بدوم
انقدر سرم شلوغ باشه که خواب نداشته باشم
مثل اون روزا حتی وقت ناهار خوردن هم نداشته باشم
دلم میخواد بدوم
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 1:40  توسط محد
|
من با عقل ازدواج کردم یعنی خدا این طور خواست و من همیشه از خدا خواسته بودم اون چیزی که خیر و صلاحه من هست رو پیش بیاره...
با عطف به این موضوع هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر به شوهرم وابسته بشم...
یا انقدر نسبت بهش محبت پیدا کنم...
اگه یه روز نبینمش انگار یه چیزی گم کردم...
حال عجیبیه واقعا!!!
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 1:36  توسط محد
|
از اینکه هیچ کار خاصی نمی کنم خیلی حرص می خورم.احساس میکنم دارم حروم میشم.دارم تبدیل به مرداب میشم.از نظر معنوی که سقوط کردم هیچ کار خاصی نمیکنم فقط نماز می خونم که خونده باشم.تقریبا ماه هاست از هیچ دعای خاص لذت نبردم
نمی دونم چرا...
چون ازدواج کردم یا ....
دارم دیوونه میشم....
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 15:23  توسط محد
|